تبلیغات

اللهم عجل الولیک الفرج 

سرداران شهید
سرداران شهید |      صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل خورشید شیعه
جستجو کنید.
لوگوی راه شهدا
علمای شیعه
آیت الله سیستانی

آیت الله خامنه ای

آیت الله شبیری زنجانی

آیت الله صافی گلپایگانی

آیت الله مکارم شیرازی

امکانات وب
نظر سنجی
امروزه بیشترین نیاز های کشور در کدام بخش دیده می شود؟






شهید علی خلیلی ۱۵ روز قبل از شهادت نامه‌ای به رهبر معظم انقلاب نوشت و در آن نسبت به برخی اظهارات که در قبال اقدام خود می‌شنید، واکنش نشان داد.
نامه شهید علی خلیلی به رهبر معظم انقلاب ۱۵ روز قبل از شهادت
به گزارش جهان به نقل از تسنیم، شهید علی خلیلی، شهید امر به معروف و نهی از منکر که در جریان درگیری با اشرار دچار سانحه شده بود روز سوم فروردین ۱۳۹۳ بعد از تحمل ماه‌ها درد و بیماری به شهادت رسید. نامه‌ای از شهید خلیلی خطاب به رهبر معظم انقلاب منتشر شده است و او در این نامه نسبت به برخی اظهارات در قبال عملی که انجام داده سخن گفته است. او در نامه خود به رهبر معظم انقلاب نوشته است که :«آقاجان!بخدا دردهایی که می‌کشم به اندازه ی این درد که نکند کاری بر خلاف رضایت شما انجام داده باشم مرا اذیت نمی‌کند. مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین(ع) را امر به معروف و از منکر تشریح نفرمودید؟مگر خودتان بارها نفرمودید که بهترین راه اصلاح جامعه تذکر لسانی است؟ یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی‌گری دارند حرف شما را نمی فهمند؟»

شهید علی خلیلی بعد از اتفاق آن شب نیمه شعبان که بر اثر پاره شدن شاهرگ گردنش به دلیل اصابت چاقو و ساعت‌ها طول کشیدن بستری شدنش در یک بیمارستان به بستر بیماری افتاد؛ در طول این چند سال با هزینه‌های عجیب درمان مواجه شد به گونه‌ای که خانواده او بخش قابل توجهی از سرمایه، خانه و وسایل زندگی خود را برای درمان او هزینه کردند.

متن کامل نامه شهید علی خلیلی به شرح زیر است:

سلام آقا جان!
امیدوارم حالتان خوب باشد. آنقدرخوب که دشمنانتان از حسودی بمیرند و از ترس خواب بر چشمانشان حرام باشد. اگر از احوالات این سرباز کوچکتان خواستار باشید،خوبم؛دوستانم خیلی شلوغش میکنند. یعنی در برابر جانبازی هایی که مدافعان این آب و خاک کرده اند،شاهرگ و حنجره و روده و معده من عددی نیست که بخواهد ناز کند… هر چند که دکترها بگویند جراحی لازم دارد و خطرناک است و ممکن است چیزی از من نماند…من نگران مسائل خطرناک تر هستم… من میترسم از ایمان چیزی نماند. آخر شنیده ام که پیامبر(ص) فرمودند: اگر امر به معروف و نهی از منکر ترک شود، خداوند دعاها را نمی شنود و بلا نازل میکند. من خواستم جلوی بلا را بگیرم.اما اینجا بعضی ها میگویند کار بدی کرده ام. بعضی ها برای اینکه زورشان می آمد برای خرج بیمارستان کمک کنند میگفتند به تو چه ربطی داشت؟!!مملکت قانون و نیروی انتظامی دارد!ولی آن شب اگر من جلو نمی رفتم، ناموس شیعه به تاراج میرفت ونیروی انتظامی خیلی دیر میرسید. شاید هم اصلا نمی رسید…یک آقای ریشوی تسبیح بدست وقتی فهمید من چکار کرده ام گفت : پسرم تو چرا دخالت کردی؟ قطعا رهبر مملکت هم راضی نبود خودت را به خطر بیندازی!من از دوستانم خواهش کردم که از او برای خرج بیمارستان کمک نگیرند، ولی این سوال در ذهنم بوجود آمد که آقاجان واقعا شما راضی نیستید؟؟ آخر خودتان فرمودید امر به معروف و نهی از منکر مثل نماز شب واجب است.آقاجان!بخدا دردهایی که میکشم به اندازه ی این درد که نکند کاری بر خلاف رضایت شما انجام داده باشم مرا اذیت نمیکند. مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین(ع) را امر به معروف و از منکر تشریح نفرمودید؟مگر خودتان بارها نفرمودید که بهترین راه اصلاح جامعه تذکر لسانی است؟یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی گری دارند حرف شمارا نمی فهمند؟؟یعنی شما اینقدر بین ما غریب هستید؟؟رهبرم!جان من و هزاران چون من فدای غربتت. بخدا که دردهای خودم در برابر درد های شما فراموشم میشود که چگونه مرگ غیرت و جوانمردی را به سوگ مینشینید.آقا جان!من و هزاران من در برابر درد های شما ساکت نمی نشینیم و اگر بارها شاهرگمان را بزنند و هیچ ارگانی خرج مداوایمان را ندهد بازهم نمی گذاریم رگ غیرت و ایمان در کوچه های شهرمان بخشکد.

بشکست اگر دل من بفدای چشم مستت
سر خمَ می سلامت شکند اگر سبویی



[ جمعه 29 فروردین 1393 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
ما فهمیده بودیم که اگر بخواهیم پیروز شویم، باید همه با هم ید واحده باشیم، بلافاصله طرح‌هامان را ریختیم. به لطف خداوند عملیات‌ها را پشت سر هم شروع کردیم، عملیات طریق‌القدس و عملیات فتح المبین که دو هزار کیلومتر مربع از قلب رودخانه ی کرخه در شمال خوزستان آزاد شد، پادگان عین خوش و چنانه آنجا هم آزاد شد. حدود 16 هزار اسیر از دشمن در فتح المبین گرفتیم. عملیات بیت‌المقدس انجام شد که 6 هزار کیلومتر مربع از خاک ما آزاد شد، شهر خرّمشهر هم آزاد شد و حدود 19هزار و 600 نفر اسیر گرفتیم. تا حدود چهار، پنج سال با همین فرماندهی نیروی زمینی در جبهه بودم، بعد وضعیتی شد که من خودم تقاضا کردم که مسئولیتم را عوض کنند که شدم نماینده ی امام‌(ره) در شورای عالی دفاع. باز به جبهه می‌رفتم.


سربازان ما را جارو كردند


به آخر جنگ که رسیده بودیم، چند روز قبل از عملیات مرصاد، دشمن سوءاستفاده کرد و در حالی که تازه قطعنامه 598 شورای امنیت را پذیرفته بودیم، عراقی‌ها سوءاستفاده کردند و ریختند از 14 محور در غرب کشور، آن‌هایی که با جغرافیا آشنا هستند از تنگ توشابه، بعد پاسگاه هدایت، پاسگاه خسروی، تنگ آب کهنه، تنگ آب نو، نفت شهر، خود سومار، سرنی بیاد به طرف مهران و تا خود مهران حدود 14 محور دشمن آمد حمله کرد و رزمندگان ما را دور زد. ما 40، 50 هزار تا اسیر از آن‌ها داشتیم آنها اسیر از ما کم داشتند یک دفعه تعداد بسیار زیادی اسیر گرفت. خیلی وحشتناک بود. از سوی دیگر دل‌های ما را غم گرفته بود، امام هم فرموده بود نجنگید، دیگر تمام شد، من در خانه بودم که ساعت 8:30 شب از ستاد کل به من زنگ زدند و گفتند که دشمن از سرپل ذهاب و گردنه پاتاق با سرعت جلو می‌آید، من گفتم خدایا کدام دشمن از یک محور سرش را انداخته پایین میاید! این چه جور دشمنی است؟! گفت: ما نمی‌دانیم، گفت رسیده‌اند به کرند و آنجا را هم گرفتند. بعد هم حرکت کرده به سمت اسلام آباد غرب، بعد هم کرمانشاه و همین طور دارد جلو می‌آید!


این چه دشمنی است؟ ما همچنین دشمنی ندیده بودیم که اینطور از یک جاده سرش را بیندازد پایین و بیاید جلو! گفتند به هر صورت ما نمی‌رسیم. گفتم: خب حالا شما چه می‌خواهید؟ گفتند: شما بیایید برویم منطقه. حواسمان پرت شده بود که این دشمن چیست؟ گفتم: فقط به هواپیما بگویید آماده باشد که با هواپیما برویم به طرف کرمانشاه. هواپیما را آماده کردند. ساعت 10:30 دقیقه به کرمانشاه رسیدیم. در کرمانشاه حالت فوق العاده‌ای بود، مردم از شدت وحشت بیرون از شهر ریخته بودند! جاده ی کرمانشاه- طاق بستان که تقریباً حالت بلوار دارد، پر از جمعیت بود. ساعت 1:30 شب پاسدارها آمدند وگفتند که ما در اسلام آباد بودیم که دیدیم منافقین آمدند. تازه فهمیدم که اینها منافقین هستند که کرند و اسلام آباد غرب را گرفتند. یک پادگانی در اسلام آباد بود که ارتشی‌ها آنجا نبودند. منافقین آمده بودند و پادگان ارتش را گرفتند. فرمانده پادگان که سرهنگ بود، مقاومت کرده بود، همانجا اعدامش کرده بودند. منافقین می‌خواستند به طرف کرمانشاه بیایند اما مردم از اسلام آباد تا کرما‌نشاه با هروسیله‌ای که داشتند از تراکتور و ماشین آمده بودند در جاده و راه را بند آورده بودند. اولین کسی که جلوی اینها را گرفت، خود مردم بودند.

آقای شمخانی آن موقع معاون عملیات ستاد کل بود و من وقتی به کرمانشاه رسیدم، آقای شمخانی آنجا بود. اول کار به من گفت: ما که کسی را نداریم که روی زمین دفاع کنیم، نیروهایمان همه توی جبهه‌های جنوب هستند. اینجا کسی را نداریم. به هوانیروز که پایگاهش همین نزدیکی است، زنگ بزن بگو ساعت 5 صبح آماده باشند که من بروم توجیهشان ‌کنم. با خلبان‌ها می‌رویم و حمله می‌کنیم؛ چون الآن روی زمین کسی را نداریم و با خلبان حمله می‌کنیم. آقای شمخانی زنگ زد به فرمانده ی هوانیروز و گفت که من شمخانی هستم. آن فرمانده هم جواب داد: من ارادت دارم به آقای شمخانی ولی از کجا بفهمم که شما شمخانی هستی و از منافقین نباشی؟ آقای شمخانی هر چه می‌گفت، آن فرمانده گوش نمی‌کرد. تلفن را داد به من، چون من با خلبان‌های هلیکوپترها مأموریت‌های زیادی رفته بودم، با اکثر آنها آشنا بودم. همین که زنگ زدم، آن فرمانده اسمش انصاری بود، گفتم: آقای انصاری صدای من را می‌شناسی؟ تا گفتم صدای من را می‌شناسی گفت سلام علیکم و احوالپرسی کرد. ساعت 5 صبح رفتیم. همه ی خلبان‌ها در پناهگاه آماده بودند. توجیهشان کردم که اوضاع در چه مرحله‌ای هست.


دو تا هلیکوپتر کبری و یک هلیکوپتر214 آماده شدند که با من برای شناسایی برویم و بعد بقیه بیایند. این دو تا كبری را داشتیم؛ خودمان توی هلیكوپتر 214 جلو نشستیم. گفتم: همین جور سر پایین برو جلو ببینیم، این منافقین كجایند. همین طور از روی جاده می‌رفتیم نگاه می‌كردیم، مردم سرگردان را می‌دیدیم. 25 كیلومتر كه گذشتیم، رسیدیم به گردنه «چهار زبر» كه الان، اسمش را گذاشته‌اند «گردنه مرصاد». من یك دفعه دیدم، وضعیت غیرعادی است، با خاك ریز جاده را بستند یك عده پشتش دارند با تفنگ دفاع می‌كنند. ملائكه و فرشتگان بودند! از كجا آمده بودند؟ كی به آنها مأموریت داده بود؟! معلوم نبود. هلیكوپتر داشت می‌رفت. یك دفعه نگاه كردم، مقابل آن طرف خاك ریز، پشت سر هم تانك، خودرو و نفربر همین جور چسبیده و همه معلوم بود مربوط به منافقین است و فشار می‌آورند تا از این خاك ریز رد بشوند. به خلبان‌ها گفتم: دور بزنید وگرنه ما را می‌زنند. به اینها گفتم: بروید از توی دشت. یعنی از بغل برویم؛ رفتیم از توی دشت از بغل، معلوم شد كه حدود 3 تا 4 كیلومتر طول این ستون است. من كلاه گوشی داشتم. می‌توانستم صحبت كنم، به خلبان گفتم: اینها را می‌بینید؟ اینها دشمنند بروید شروع كنید به زدن تا بقیه هم برسند. خلبان‌های دو تا كبری‌ها رفتند به طرف ستون، دیدم هر دویشان برگشتند. من یك دفعه داد و بیدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟ گفت: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم اینها هم خودی اند. چی چی بزنیم اینهارا؟! خوب اینها ایرانی بودند، دیگه مشخص بود كه ظاهراً مثل خودی‌ها بودند و من هر چه سعی داشتم به آنها بفهمانم كه بابا! اینها منافقند، گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم! برای ما مسئله دارد؛ فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانی شدم، گفتم بنشین زمین. او هم نشست زمین. دیدیم حدوداً 500 متری ستون زرهی نشسته‌ایم و ما هم پیاده شدیم و من هم به خاطر این‌كه درجه‌هایم مشخص نشود، از این بادگیرها پوشیده بودم، كلاهم را هم انداخته بودم توی هلیكوپتر. عصبانی بودم، ناراحت كه چه جوری به اینها بفهمونم كه این دشمن است؟! گفتم: بابا! من با این درجه‌ام مسئولم. آمدم كه تو راحت بزنی؛ مسئولیت با منه. گفت: به خدا من می‌ترسم؛ من اگربزنم، اینها خودی اند، ما را می‌برند دادگاه انقلاب. حالا كار خدا را ببینید!

منافقین ناشی بودند


منافقین مثل این‌كه متوجه بودند كه ما داریم بحث می‌كنیم راجع به این‌كه می‌خواهیم آنها را بزنیم، سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. من خودم توپچی بودم. اگر من می‌خواستم بزنم با اولین گلوله، مغز هلی كوپتر را می‌زدم. چون با توپ خیلی راحت می‌شود زد. فاصله با برد 20 كیلومتر می‌زنیم، حالا كه فاصله 500 متری، خیلی راحت می‌شود زد. اینها مثل این‌كه وارد هم نبودند، زدند. گلوله، 50 متری ما كه به زمین خورد، من خوشحال شدم، چون دلیلی آمد كه اینها خودی نیستند.
گفتم: دیدی خودی‌ها را؟ اینها بچّه ی كرمانشاه بودند، با لهجه ی كرمانشاهی گفتند: به علی قسم الآن حسابش را می‌رسیم. سوار هلی كوپتر شدند و رفتند. اولین راكتی كه زد، كار خدا بود، اولین راكت خورد به ماشین مهمات شان خود ماشین منفجر شد. بعدهم این گلوله‌ها كه داخل بود، مثل آتشفشان می‌رفت بالا. بعد هم اینها را هر چه می‌زدند، از این طرف، جایشان سبز می‌شدند، باز می‌آمدند. من دیگه به هلی كوپتر كبری گفتم: بچه ها! شماها بزنید؛ ما بریم به دنبال راه دیگه. چون فقط كافی نبود كه از هوا بزنیم، باید كسی را از زمین گیر می‌آوردیم. ما دیگه رفتیم شناسایی كردیم؛ یك عده در سه راهی روانسر، یك عده در بیستون و فلاكپ، هرچه گردان بود، اینها را با هلی كوپتر سوار می‌كردیم، دور اینها می‌چیدیم. مثل كسی كه با چكش می‌خواهد روی سندان بزند اول آزمایش می‌كند بعد می‌زند كه درست بخورد. ما دیگر با خیال راحت دور آنها را گرفتیم. محاصره درست كردیم؛ نیروهای سپاه هم از خوزستان بعد از 24 ساعت رسید. نیروهای ارتش هم از محور ایلام آمد. حال باید حساب كنید از گردنه "چهار زبر" تا گردنه حسن آباد، پنج كیلومتر طولش است. همه اینها محاصره شدند ولی هر چه زده بودیم، باز جایش سبز شده بود. بعد از 24 ساعت با لطف خداوند، اینان چه عذابی دیدند... بعضی از آنها فراری می‌شدند توی این شیارهای ارتفاعات، كه شیارها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار می‌كشیدیم، نمی‌آمدند. می‌رفتیم دنبال آنها، می‌دیدیم مرده‌اند. اینها همه سیانور خوردند، خودشان را كشتند. توی اینها، دخترها مثلاً فرماندهی می‌كردند. از بیسیم‌ها شنیده می‌شد: زری، زری! من بگوشم. التماس، درخواست چه بكنند؟ اوضاع برای آنها خراب بود. ما دیدیم اینها هم منهدم شدند...


معجزه شد


بعد گفتیم، برویم دنباله ی اینها را ببندیم كه فرار نكنند. باز دوباره دو تا هلی كوپتر كبری گیر آوردیم و یك هلی كوپتر 214، كه رفتم به طرف گردنه ی پاتاق. از اسلام آباد رد می‌شدم، جاده را نگاه می‌كردم كه ببینم منافقین چگونه رفت و آمد می‌كنند. دیدیم یك وانتی با سرعت دارد می‌رود. حقیقتش دلمون نیامد كه این یكی از دستمون در برود؛ به خلبان كبری گفتم: از بغل با اون توپت -توپ 20میلی متری خوبی دارند از دو سه كیلومتری خوب می‌زند- یك رگباری بزن، ترتیبش را بده. گفت: اطاعت می‌شه. تا آمدم بجنبم، دیدم هلی كوپتر رفته بالای سرش، مثل این‌كه می‌خواهد اینها را بگیرد، من گفتم: «جلو نرو زیرا اگر بروی جلو، می‌زنندت.» یك دفعه هلی كوپتر را زدند، دیدم هلی كوپتر رفت، خورد به زمین شخم زده. یك دود غلیظی مثل قارچ، بلند شد؛ مثل این‌كه دود از كلّه ی ما بلند شد كه‌ای كاش نگفته بودیم: برو! اشتباه كردم. حالا چكار كنیم؟ خلبان را نجات بدهم، ما را هم می‌زدند؛ آنجا پر منافق بود به هرصورت، خلبان‌ها را راضی كردم كه برویم یك آزمایش كنیم، ببینیم می‌توانیم خلبان را نجات بدهیم. دیدیم هلی كوپتر دومی گفت: من توپم كار نمی‌كند، نمی‌توانم پشتیبانی كنم؛ برویم آنجا، می‌زنند. گفتم: هیچی، اینها كه شهید شدند، برویم به طرف ادامه هدف. رفتیم محل را شناسایی كردیم. حدود یكی دو گردان نیرو را من توی گردنه ی پاتاق پیاده كردم و راه را بر آنها بستم كه فرار نكنند. برگشتیم، شب شد. صبح ساعت 8 بود كه من توی طاق بستان بودم.


یك دفعه، تلفن زنگ زد؛ فرماندهی هوانیروز گفت: فلان كس! دو تا خلبان پیش من هستند، دو تا خلبانی كه دیروز گفتی شهید شدند. گفتم: چی؟ من خودم دیدم شهید شدند! گفت: آنها آمدند. بعد، خودمان را به خلبان‌ها رساندیم. تعریف كردند و گفتند: ما رفتیم آنها را از نزدیك كنترل كنیم، ما را زدند؛ سیستم‌های فرمان هلی كوپتر، قفل شد. یعنی دیگه كنترلی نبود. ما فقط با هنر خودمان، زدیم به خاك به صورت سینمال، كه سقوط نكنیم. وقتی زدیم، یك دفعه دیدیم موتور دارد آتش می‌گیرد ولی ما زنده ایم. هنوز یكی از كابین‌ها باز می‌شد. لكن كابین دیگری باز نمی‌شد، قفل شده بود. شیشه‌اش را شكستیم، آمدیم بیرون، دوتایی از این دود استفاده كردیم و به طرف تپه ی مقابل فرار كردیم. بعد، منافقین كه آمدند، دیدند جایمان خالی است، رد پایمان را دیدند، و دیدند كه ما داریم پای تپه می‌رویم. افتادند دنبال ما. بالای تپه رسیدیم. نه اسلحه‌ای داریم نه چیزی. خدایا! (شهادتین را می‌گفتیم). كار خدا، یك دفعه دیدیم از طرف ایلام دو تا كبری اصلاً چه جوری شد كه یك دفعه آنجا پیدا شدند؟! آمدند به طرف جاده، شروع كردند به زدن اینها و آنها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اینها از این طرف فرار می‌كنند، ما از اون طرف فرار می‌كنیم. ما هم از فرصت استفاده كردیم به طرف روستاهایی كه فكر كردیم داخل آنها، دیگه منافق نیست، رفتیم. بعد، رسیدیم به روستا و خیالمان راحت شد كه دیگر نجات پیدا كردیم. تا رفتیم توی روستا، مردم دور ما را گرفتند. منافقین! منافقین! گفتیم: بابا! ما خودی هستیم؛ ما خلبانیم. گفتند: نه، شما لباس خلبانی پوشیدید و شروع كردند به كتك زدن ما. كار خدا یكی از برادرهای سپاه آنجا پیدا شده، گفته: شما كی را دارید می‌زنید؟ كارتشان را ببینید. كارتمان را دیدند، گفتند: نه بابا! اینها خلبانند. شروع كردند روبوسی و پذیرایی گرم. صبح هم هلی كوپتر كبری آنجا پیدا شده بود. هلی كوپتر كمیته، ساعت 8 آنها را رسانده بود به محل پایگاه، كه آنها را ما حالا دیدیم. به هرحال خداوند متعال در آخر این روز جنگ یا عملیات «مرصاد» به آن آیه ی شریفه، عمل كرد. كه خداوند در آیه ی شریفه می‌فرماید: «با اینها بجنگید، من اینها را به دست شما عذاب می‌كنم و دل‌های مؤمن را شفا می‌دهم و به شما پیروزی می‌دهم.» (توبه-14) و نقطه ی آخر جنگ با پیروزی تمام شد كه كثیف ترین و خبیث ترین دشمنان ما (منافقین) در اینجا به درك واصل شدند و پیرو زی نهایی ما، یك پیروزی عظیمی بود.




[ جمعه 29 فروردین 1393 ] [ 03:25 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
در بروجرد چه می گذرد!

حیاط منزل را که خاکی بود، با پول عیدی دو نفرمان موزاییک و یک قسمت هم باغچه گل درست کرده بودم. بچه‌ها می‌گفتند اگر بابا بیاد و در حیاط رو باز کنه، فکر می‌کنه اشتباهی آمده و خونه‌ی ما نیست، چون حیاط ما قشنگ شده. او  از موزاییک کردن حیاط باخبر نبود. چون تصمیمی بود که خودم گرفته بودم و تا آن زمان تلفن هم نکرده بود تا مطلع بشه. سعی می‌کردم برای هر مرخصی یه تحولی توی خونه ایجاد کنم تا زندگی همیشه براش تازگی داشته باشه.

 

این انتظار درست 13 روز طول کشید و ما چشم به راه آمدنش  بودیم. نه تنهاد با بچه ها جایی نرفتم بلکه تماما مشغول کارهای بنایی بودم و چشم به راه، که هر لحظه زنگ در به صدا در بیاد و وارد بشه. تا غروب شب سیزدهم کار بنایی تمام شد. باز هم از محمد خبری نشد، حالم  گرفته شده بود. لباس بچه ها را پوشاندم و رفتم منزل مادرم. ساعت حدودا نه صبح بود. صدای موتور از کوچه‌ی منزل مادرم به گوشم رسید. از جا پریدم که محمد است، ولی نبود. برادرش بود. عجیب بود، برادرش صبح روز سیزده‌بدر، این‌جا چه می‌کند؟ جلو رفتم و سلام کردم. چه عجب داداش ؟ خورشید از کدوم ور بیرون اومده ؟

 

 

نیم نگاهی هم به چهره من نکرد. درحالی که وسایل داخل خورجین رو این طرف و آن طرف می‌کرد با لبخندی مصنوعی گفت: «گفتم همسر و فرزندان برادرم تنها هستن به دنبالشان بیام و امروز رو با هم باشیم.»

 

بعدش از من خواست که لباس بپوشیم  با اون بریم بیرون. مانده بودم، می‌دونستم  اون چنین روحیه ای نداره. خدایا چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ از طرفی  هم فکر کردم شاید نگران بچه های برادرش بوده که تمام تعطیلات جایی نرفتن. و یا ممکن است برادرش از جبهه برگشته باشد و می‌خواد منو غافلگیر کند. سجاد جلوی موتور نشست، سوده پشت عمو، من هم یک طرفه ترک موتور نشستم. مردم را می دیدم که هر کدام با اسباب و اثاثیه ای به سمتی می روند. یکی به طرف کوه، یکی به طرف دریا. از مسائل مختلف صحبت می‌کرد. ابتدای روستایشان که رسیدیم، گفتم:«راستی داداش از بچه‌ها خبر ندارید؟»

 

با کمی مکث جواب داد: «چرا شنیدم حسین املاکی، شهید شده.» می دونستم محمد و حسین معمولا با هم دیگر هستند.

 

بلافاصله محمد رو در کنارش احساس کردم و از داداش پرسیدم: «پس محمد چی؟»

 

به چهره‌اش توی آینه‌ی موتور نگاه ‌کردم. منتظر عکس‌ العملش بودم. جواب داد: «بچه‌ها خبر آوردن که محمد هم زخمی شده.»

 

با خودم گفتم زخمی عیبی نداره. حداقل دو باره می تونم ببینمش. گفتم: «کدوم بیمارستان بستریه؟» چشمانم همچنان به‌ آینه‌ی موتور دوخته شده بود که چه جوابی می‌دهد، اما جوابی نداد. دوباره تکرار کردم کدوم بیمارستان؟ ناگهان از آینه دیدم چشماش پر از اشک شده و فکش می لرزه.

 

گفتم: «شهید شده؟» سکوت  کرد و جوابی نداد. من جواب خودم رو گرفتم. به یک باره به یاد وصیت محمد افتادم :

 

دوست دارم اگر خبر شهادتم روشنیدی بگی «انا للّه و انا الیه راجعون».

 

صداش توی گوشم می پیچید. انگار تمام آب بدنم خشک شده بود. به زور خودم رو به میله‌های موتور چسباندم و آروم گفتم: «انالله و اناالیه راجعون.»

 

داداش گفت: «مواظب باش. بابا و مامان چیزی نمی‌دونن. تا چند لحظه‌ی دیگه بچه‌های سپاه می‌یان و به اونا خبر می‌دن. من از دیروز خبر دار شدم، ولی نتونستم بهشون بگم»

 

به منزل پدرشان رسیدیم. هر دو در کوچه باز بود. بابا و مامان محمد روی لبه‌ی چاه آب توی حیاط نشسته بودند و چشم به راه بودند. سلام کردم. اتفاقاً شب گذشته عمه‌ی مادرم هم فوت کرده بود. مامان حالتم را دید و گفت: «سیّد، عیبی نداره پیر بود. مرده که مرده. پیرا باید بمیرن و جونا بمونن. شاد باش. ان‌شاءالله امروز دیگه محمد سرو کله ش پیدا میشه. یادت میاد پارسال هم بعد از سیزده اومده بود...؟»

 

 

سعی کردم برگردم تا پشتم به آنها باشد. مبادا تغییرات توی چهره‌ام رو ببینند. تعارفم کردن برم بالا. از چهار پله‌ی منزلشان نمی‌توانستم بالا بروم. دیوار خانه را با دست گرفتم و بالا رفتم. به هر سختی بود وارد اتاق شدم. میوه، آجیل و شیرینی وسط اتاق بود. گوشه‌ای نشستم و به دیوار تکیه دادم. طبق معمول بچه‌ها در حیاط شروع به بازی کردند. پدرش پرتقال و پسته می‌خورد و پوستش را به طرف من پرت می‌کرد و می‌خواست با شوخی های  همیشگی اش خوشحالم کنه. زیر لب از خدا طلب صبر می‌کردم که مادر با پدر به تندی برخورد کرد که چه کارش داری، ولش کن، سر به سرش نگذار ابراهیم،حوصله نداره. 13 روزه که چشم به راه پسرته، حق داره، به حال خودش بذارش.

 

آقاجون هم ول‌کن نبود که نبود. من حال شوخی نداشتم. چندین بارخواستم داد بزنم. ولی به نفسم مسلط شدم و سکوت کردم. با خودم می‌گفتم: «خدایا دارم منفجر میشم. چرابچه‌های سپاه نمی‌آیند؟»

 

در همین گیرودار بودم که صدای چند ماشین و هیاهو از بیرون خانه به گوش رسید.

 

گفتم: «آقاجون پاشو که دوست‌های محمد اومدن دیدنت.» و سبزه زندگیم برای همیشه گره خورد...




[ چهارشنبه 13 فروردین 1393 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
[http://www.aparat.com/v/NdCaG]


شادی روح حضرت صلوات



[ سه شنبه 12 فروردین 1393 ] [ 02:27 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
[http://www.aparat.com/v/UpN5l]



[ سه شنبه 12 فروردین 1393 ] [ 12:02 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
آخرین بوسه بر گونه‌ یخ‌زده

عملیات در جبهه‌های غرب بسیار جانكاه بود. پیش از گرمای سرب داغ دشمن، سرمای برنده كوهستان جسمت را پاره‌پاره می‌كرد. چه بسیار بسیجیانی كه در حالی پرواز كردند كه خون گرمشان، بر محاسنشان یخ بسته بود.

این عكس، مربوط به «عملیات بیت المقدس 3» است كه توسط حاج بهزاد پروین‌قدس برداشته شده. عملیات بیت‌المقدس با رمز مقدس «یا موسی‌بن جعفر (علیه السلام)» در تاریخ 23 اسفند 1366 در منطقه عملیاتی جنوب «ماووت» انجام گرفت.




[ سه شنبه 12 فروردین 1393 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]

مادر شهید همّت: در نخستین ساعات بامداد پسرم؛ ولی‌الله با جمعی از اهالی محل و دوستان و آشنایان به خانه ی ما آمدند. ولی‌الله را در آغوش گرفتم. و گفتم: «عزیزم، راست بگو، بر سر ابراهیم چه آمده؟‌….»

 ولی‌الله مرا به گوشه‌ای برد و گفت: «مادر! دیشب در عالم رؤیا حضرت فاطمه ی زهرا - سلام الله علیها- را دیدم. آمد به خانه ی ما، دست تو را گرفت و آورد همین جا كه هم اكنون من تو را آوردم. خطاب به تو، فرمود: «تو یك فرزند صالح و پاك سرشتی داشتی كه در راه خدا قربانی كردی. بشارت باد كه تو قربانی‌ات به درگاه حضرت سبحان پذیرفته شد.»




[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 03:44 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]

مدت ها بود از مهدی خبری نداشتم.

شبی حضرت زهرا- سلام الله علیها- را به خواب دیدم. کفش هایشان را جلوی

پایشان جفت کردم، وگفتم: «آیا شما خبری از پسرم دارید؟»

 در پاسخ، شاخه ای گل سرخ به من دادند.چند روز بعد، خبر شهادت فرزندم را آوردند.

 

شهید عطاران

 


راوی: مادر شهید محمد مهدی عطاران»

منبع:« روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی،ص96،




[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 02:53 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]





[ یکشنبه 10 فروردین 1393 ] [ 03:54 ب.ظ ] [ منتظر شهادت ]

  برای این که خواب، او را از نماز شب محروم نکند، ساعت کوک می کرد تا به

 موقع بیدار شود.بعد از شهادتش شبی، در همان اتاقی که نماز شب        

می خواند، درست در همان ساعت از نیمه شب چراغ اتاقش روشن شد.

 

 

منبع:«روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی ص77

راوی: خواهر شهید سید هادی جناتی»




[ سه شنبه 5 فروردین 1393 ] [ 10:20 ق.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
در فكه به دنبال پیكر شهدا بودیم .نزدیك غروب مرتضی در داخل یك گودال پیكر شهیدی را پیدا كرد.با بیل خاك ها را بیرون می ریخت .هر بیل خاك كه بیرون می ریخت مقدار بیشتری خاك به داخل گودال برمی گشت! نزدیك اذان مغرب بود.مرتضی بیل را داخل خاك فرو كرد وگفت:فردا بر می گردیم.

فکه یعنی با خدا همسایگی 

صبح به همراه مرتضی به فكه برگشتیم .به محض رسیدن به سراغ بیل رفت. بعد آن را از داخل خاك بیرون كشید وحركت كرد!با تعجب گفتم:آقا مرتضی كجا می ری!؟ نگاهی به من كرد وگفت:دیشب جوانی به خواب من آمد وگفت:من دوست دارم در فكه بمانم!بیل را بردار وبرو!

راوی:بسیجیان تفحص

منبع:كتاب شهید گمنام




[ سه شنبه 5 فروردین 1393 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :