تبلیغات

اللهم عجل الولیک الفرج 

سرداران شهید
سرداران شهید |      صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل خورشید شیعه
جستجو کنید.
لوگوی راه شهدا
علمای شیعه
آیت الله سیستانی

آیت الله خامنه ای

آیت الله شبیری زنجانی

آیت الله صافی گلپایگانی

آیت الله مکارم شیرازی

امکانات وب
نظر سنجی
امروزه بیشترین نیاز های کشور در کدام بخش دیده می شود؟







سر قبر نشسته بودم ، باران می آمد . روی سنگ قبر نوشته بود

 

«شهید مصطفی احمدی روشن» از خواب پریدم .

 

مصطفی ازم خواستگاری کرده بود ، ولی هنوز عقد نکرده بودیم .

 

بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم . زدم به خنده و شوخی گفت :

 

«بادمجون بم آفت نداره»

 

ولی یکبار خیلی جدی پیاپی اش شدم که :«کی شهید میشی مصطفی؟؟»

 

مکث نکرد گفت :«سی سالگی»

 

باران می بارید شبی که خاکش می کردیم...




[ چهارشنبه 27 آذر 1392 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]

قلبی که آرام و قرار شهادت نداشت/ مهمان بانوی دو عالم



قلبی که آرام و قرار شهادت نداشت/ مهمان بانوی دو عالم

خبرگزاری دفاع مقدس: شهید علیرضا موحد دانش اولین فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا و فرمانده گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده داشت که نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا کرد.

در زیر، برگ هایی از زندگی علیرضا موحد دانش را از زبان نزدیکان وی می خوانید:

در خرداد سال 1361 با دختری مؤمنه عقد ازدواج بست. پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات مجروح شد.

مهمان بانوی دو عالم

مادرش می گوید: چند روز قبل از شهادت علیرضا من که در خارج از کشور به سر می‌بردم، خواب عجیبی دیدم. در خواب دیدم که تمام کوچه‌ مان را چراغانی کرده و دیوارهایش را از پرچم پوشانده‌اند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستاده‌اند و مردم بین خودشان نقل پخش می‌کنند. دریافتم که شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.همه چیز همان طور که علی می خواست شد.

سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا که زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقی‌ها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم که دشمن متوجه این کار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند. پیکرش، همانطور که آرزو داشت پس از مدتها، به وطن بازگشت و در گلزار شهدا به خاک سپرده شد.

روز 22 مرداد، یعنی درست در سالگرد ازدواجش، علی را در بهشت زهرا دفن کردند و در همان مسجدی که مراسم عروسی اش را در آن برگزار کرد ، برایش مراسم ختم گرفته شد.

مأموریتی را که انجامش برایم سخت بود، خودش به عهده گرفت

همرزم او می گوید: مسئولیت رساندن خبر شهادت علی به عهده من گذاشته شد و این سخت‌ترین مأموریتی بود که تا آن موقع انجام داده بودم. تمام راه را با خودم فکر می‌کردم چگونه و با چه جمله‌ای شروع کنم.


پدر و مادر علی دو پسر و یک دختر داشتند. یک پسرشان که در عملیات بیت المقدس شهید شده بود، دخترشان هم بعد از ازدواج در ایران نبود و مادر علی هم به خاطر بچه ‌دار شدن دخترش به آنجا رفته بود. حالا من باید در این تنهایی خبر شهادت پسر بزرگشان را می‌رساندم. آقاجان در را به رویم باز کرد. سلام و احوالپرسی گرمی کردیم و برای آن‌که وانمود کنم از علی خبر ندارم پرسیدم: علی برگشته؟


آقاجان نگاه معنی‌داری به من کرد و گفت: بیا تو.
وقتی داخل خانه شدیم، آقاجان روبه‌ رویم دوزانو نشست. آرام و متین گفت:
اومدی خبر شهادت علی رو به من بدی؟ اگر فکر می‌کنی ذره‌ای ناراحت می‌شم، اشتباه می‌کنی. دیشب خواب علی رو دیدم. از من خداحافظی کرد و گفت: "بابا منو حلال کن. من دیگه رفتم ".


بعد آقاجان به خانه دخترش در خارج تلفن کرد و همسرش را پای تلفن خواست. وقتی ارتباط برقرار شد، مادر علی اولین حرفی که زد، این بود که خواب علی را دیده و از شهادتش خبر دارد.
علی این‌ بار هم به کمکم آمده بود. مأموریتی را که انجامش برایم سخت بود، به عهده گرفته بود.
در راه که برمی‌گشتم به یاد عملیات بازی دراز افتادم. آن زمان که علی دستش قطع شده بود، کنارش رسیده بودم و او با آن حالت عرفانی پرسیده بود: "آقا رو دیدی؟ "


بعد در بیمارستان از بسیجی ‌ایی صحبت کرده بود که از دست آقا امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف آب نوشیده بود. بعدها با یادآوری این قضیه علاقه‌مند شدم آن بسیجی را پیدا کنم. خیلی تلاش کردم. سراغ تک‌تک بچه‌هایی که در آن عملیات شرکت داشتند رفتم. بچه‌های گردان شش، چهار، هفت، نه و بسیجی‌های محلی و ثابت خودمان؛ اما هیچ‌کس در این باره چیزی نمی‌دانست.
حس عجیبی داشتم، حسی که می‌گفت آن بسیجی خود علی بوده. خوش به سعادتت علی.




[ سه شنبه 26 آذر 1392 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]

خاطراتی از شهید

جنگ را فراموش نكنی

حسین خرازی تصمیم به ازدواج گرفته بود و برای عمل به این سنت نبوی از مادر من مدد جست، او با مزاح به مادرم گفته بود كه: «من فقط 50 هزار تومان پول دارم و می‌خواهم با همین پول خانه و ماشین بخرم و زن هم بگیرم!» بالاخره مادرم پس از جستجوی بسیار، دختری مؤمنه را برایش در نظر گرفت و جلسه خواستگاری وی برقرار شد و آن دو به توافق رسیدند. او كه ایام زندگی‌اش را دائماً در جبهه سپری كرده بود اینك بانویی پارسا را به همسری برمی‌گزید. مراسم عقد آنها در حضور رهبر كبیر انقلاب امام خمینی (ره) برگزار شد. لباس دامادی او پیراهن سبز سپاه بود. دوستانش به میمنت آن شب فرخنده یك قبضه تیربار گرنیوف را به همراه 30 فشنگ، كادو كرده و به وی هدیه دادند و بر روی آن چنین نوشتند: «جنگ را فراموش نكنی!» فردا صبح حسین تیربار را به پادگان بازگرداند و به اسلحه‌خانه تحویل داد و با تكیه بر وجود شیرزنی كه شریك زندگی او شده بود به جبهه بازگشت.

راوی:همرزم شهید

عشق عاقل

در عملیات خیبر، دشمن منطقه را با انواع و اقسام جنگ افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود. حسین در اوج درگیری به محلی رسید كه دشمن آتش بسیار زیادی روی آن نقطه می‌ریخت. او به یاری رزمندگان شتافت كه ناگهان خمپاره‌ای در كنارش به فریاد نشست و او را از جا كند و با ورود جراحتی عمیق بر پیكر خسته‌اش، دست راست او قطع گردید. در آن غوغای وانفسا، همهمه‌ای بر پا شد. «خرازی مجروح شده! امیدی بر زنده ماندنش نیست.» همه چیز مهیا گردید و پیكر زخم خورده او به بیمارستان یزد انتقال یافت. پس از بهبودی، رازی را برای مادرش بازگو كرد كه هرگز به كس دیگری نگفت: «حالم هر لحظه وخیمتر می‌شد تا اینكه یك شب، بین خواب و بیداری، یكی از ملائك مقرب درگاه الهی به سراغم آمد و پرسید: «حسین! آیا آماده رفتن هستی، یا قصد زنده ماندن داری؟» من گفتم: «فعلاً میل ماندن دارم تا با آخرین توان، به مبارزه در راه دین خدا ادامه دهم.» به همین جهت او تا لحظه آخر، عنان اختیار بر گرفت و هرگز از وظیفه‌اش غافل نماند.

راوی:مادر شهید

دعوت پرفیض

حسین دو روز قبل از شهادتش گفت: «خودم را برای شهید شدن كاملاً آماده كرده‌ام.» او كه روحی متلاطم از عشق خدمت به سربازان اسلام داشت وقتی متوجه شد ماشین غذای رزمندگان خط مقدم در بین راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است به شدت ناراحت شد و با بیسیم از مسئولین تداركات خواست تا هر چه زودتر، ماشین دیگری بفرستند و نتیجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتی ماشین جلوی سنگر ایستاد و حاج حسین در حالی كه دشمن منطقه را گلوله باران می‌كرد برای بررسی وضعیت ماشین از سنگر خارج شد. یكی از تخریب‌چی‌ها در حال مصاحفه با او می‌خواست پیشانی‌اش را ببوسد كه ناگهان قامت چون سرو حسین بر زمین افتاد. اصلاً باورم نمی‌شد حتی متوجه خمپاره‌ای كه آنجا در كنارمان به زمین خورد، نشدم. بلافاصله سر را بلند كردم. تركشهای موثر و درشتی به سر و گردن او اصابت كرده بود. هشتم اسفند سال 1365 بود و حاج حسین از زمین به سوی آسمان پركشید و پیشانی او جایگاه بوسه عرشیان گشت

منبع:كتاب سیمای سرداران شهید

آخرین دیدار

در مدت جنگ من و پسرم 2 همرزم بودیم. حسین فرمانده لشگر بود و من اغلب به امور تداركاتی و امدادگری می‌پرداختم. اول اسفند سال 1365 به بیمارستان شهید بقایی اهواز آمد و در حالی كه با همان یك دست رانندگی می‌كرد در حین گشت داخل شهر، شروع به صحبت كرد: «بابا من از شما خیلی ممنونم چون همه از شما راضی هستند به خصوص رییس بیمارستان، مرحبا بابا، سرافرازم كردی.» من كه سربازی در خدمت اسلام بودم گفتم: «هر چه انجام داده‌ام وظیفه‌ای در راه نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده، كار من در مقابل این خدمت و فداكاری كه تو انجام می‌دهی، هیچ است و اصلاً قابل مقایسه نیست.» این آخرین دیدار ما بود و سالهاست كه مشام جان من از عطر خوش صحبتهای حسین در آن روز معطر است

راوی:پدر شهید

راننده قایق

یك روز قرار بود تعدادی از نیروهای لشگر امام حسین (ع) با قایق به آن سوی اروند بروند. حاج حسین به قصد بازدید از وضع نیروهای آن سوی آب، تنهایی و به طور ناشناس در میان یكی از قایقها نشست و منتظر دیگران بود. چند نفر بسیجی جوان كه او را نمی‌شناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خیرت بدهد ممكن است خواهش كنیم ما را زودتر به آن طرف آب برسانی كه خیلی كار داریم.» حاج حسین بدون اینكه چیزی بگوید پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمی‌ جلوتر بدون اینكه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توی این قایق نشسته‌ایم و عرق می‌ریزیم، فكر نمی‌كنید فرمانده لشگر كجاست و چه كار می‌كند؟» با آنكه جوابی نشنید، ادامه داد: «من مطمئنم او با یك زیرپوش، راحت داخل دفترش جلوی كولر نشسته و مشغول نوشیدن یك نوشابه تگری است! فكر می‌كنید غیر از این است؟» قیافه بسیجی بغل دستی او تغییر كرد و با نگاه اعتراض‌آمیزی گفت: «اخوی حرف خودت را بزن». حاج حسین به این زودی‌ها حاضر به عقب‌نشینی نبود و ادامه داد. بسیجی هم حرفش را تكرار كرد تا اینكه عصبانی شد و گفت: «اخوی به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بیش از این پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نكنی اگر یك كلمه دیگر غیبت كنی، دست و پایت را می‌گیرم و از همین جا وسط آب پرتت می‌كنم.» و حاج حسین چیزی نگفت. او می‌خواست در میان بسیجی باشد و از درد دلشان با خبر شود و اینچنین خود را به دست قضاوت سپرد

راوی :حسن شریعتی

حضور در جبهه

قلب جبهه‌های غرب و جنوب از ابتدا در حضور عاشقانه او می‌تپید و جبهه مجذوب تكاپوی خالصانه‌اش، برگی زرین از آغاز تا انتها را نقش داد.

شهید خرازی به روایت آوینی

... وقتی از این كانال كه سنگرهای دشمن را به یكدیگر پیوند می داده اند بگذری ، به « فرمانده » خواهی رسید ، به علمدار .

اورا از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت . چه می گویم چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است. مواظب باش ، آن همه متواضع است كه او را در میان همراهانش گم می كنی . اگر كسی او را نمی شناخت ، هرگز باور نمی كرد كه با فرمانده لشكر مقدس امام حسین (ع) رو به رو است .

ما اهل دنیا ، از فرمانده لشكر ، همان تصویری را داریم كه در فیلم های سینمایی دیده ایم . اما فرمانده های سپاه اسلام ، امروز همه آن معیار ها را در هم ریخته اند.

حاج حسین را ببین ، او را از آستین خالی دست راستش بشناس . جوانی خوشرو ، مهربان و صمیمی ، با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. آنان كه درباره او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از خصائل وی تاكید كرده اند: شجاعت و تدبیر .

حضور حاج حسین در نزدیكی خط مقدم درگیری، بسیار شگفت انگیز بود . اما می دانستیم او كسی نیست كه بیهوده دل به دریا بزند. عالم محضر خداست و حاج حسین كسی نبود كه لحظه ای از این حضور ، غفلت داشته باشد . اخذ تدبیر درست ، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است. وقتی خبردار شدیم كه دشمن با تمام نیرو ، اقدام به پاتك كرده ، سرّ وجود او را در خط مقدم دریافتیم.




[ جمعه 22 آذر 1392 ] [ 11:11 ق.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
آلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینآلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینhttp://img.tebyan.net/big/1388/08/241761301751231144102128249449176226206183.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/18114103117180142261135215917120418320110250.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/11545731675679374224511617811823212217175.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/5150211158162124141671359481210139130108132.jpgآلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینآلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینآلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینشهید زین الدین   
http://img.tebyan.net/big/1388/08/172913618319622284711425263333231145253.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/194641741951091971251449211836127719779225.jpgآلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینآلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینآلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینآلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینآلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینآلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینشهید زین الدین   
شهید زین الدین   
شهید زین الدین   
آلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینشهید مهدی زین الدین_119شهید مهدی زین الدین_123شهید مهدی زین الدین_126شهید مهدی زین الدین_137شهید مهدی زین الدین_138شهید مهدی زین الدین_143شهید مهدی زین الدین_145شهید مهدی زین الدین_149شهید مهدی زین الدین_154شهید زین الدین   
شهید زین الدین   
شهید زین الدین   
شهید مهدی زین الدین_96شهید زین الدین   
شهید مهدی زین الدین_190شهید زین الدین   
شهید مهدی زین الدین_47شهید مهدی زین الدین_173شهید مهدی زین الدین_8شهید مهدی زین الدین_65شهید زین الدین   
شهید مهدی زین الدین_118شهید مهدی زین الدین_54آلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینآلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدینhttp://img.tebyan.net/big/1388/08/125791467920020017921621939532176012211671.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/1891754740769422183172001308231137147.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/23722317525324512012160412187637210932467.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/21941254136153190277411818249148263619477.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/166878257421441962120412721820011312625133.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/5121295153622511179029823166208255243233.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/1836750162204196721501761121681212617820340.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/9014623579196221121011671117119541181179.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/22596151196131681358442091061015911313126.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/61843222624821710272246911756590130204134.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/1361511914924661442055919724419412636241114.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/1081222421064087218651015312124063190210180.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/9997806814112432512367716117811177210.jpgشهید زین الدین   
شهید زین الدین   
شهید زین الدین   
http://img.tebyan.net/big/1388/08/2291164393901081502531952431752075719010797.jpgشهید مهدی زین الدین_158http://img.tebyan.net/big/1388/08/248902231217711995215126992211831528422830.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/22247028788138245200231831901016911925.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/5617397169952094915620811219810010717599123.jpgشهید مهدی زین الدین_197شهید مهدی زین الدین_198http://img.tebyan.net/big/1388/08/11381171177217189177387517777144441522967.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/1989715490198235561151421271111414322269178.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/6460137109261871324661177751013810147172.jpghttp://img.tebyan.net/big/1388/08/25211927253163872227189101012142342095712.jpgشهید مهدی زین الدین_191شهید مهدی زین الدین_200شهید مهدی زین الدین_201شهید مهدی زین الدین_202شهید مهدی زین الدین_203شهید مهدی زین الدین_199شهید مهدی زین الدین_194شهید مهدی زین الدین_195شهید مهدی زین الدین_196رفیقان رسم همدردی کجا رفتشهید مهدی زین الدین_161شهید مهدی زین الدین_162شهید مهدی زین الدین_163شهید مهدی زین الدین_164شهید مهدی زین الدین_177شهید مهدی زین الدین_183


[ جمعه 22 آذر 1392 ] [ 10:55 ق.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]

آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!» از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید. خودم هم خنده ام گرفت!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 61


[ چهارشنبه 20 آذر 1392 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]



[ چهارشنبه 20 آذر 1392 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]

 

 

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری
آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ
آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری

 

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

 


آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

 


آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ


آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ
آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ
آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری
آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ
آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری

 

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

 

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ

آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری

آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ
آلبوم تصاویر شهید باکری , عکس شهید باکری , باکری در جنگ
آلبوم تصاویر  شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری



آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر شهید باکری آلبوم تصاویر ش



[ سه شنبه 19 آذر 1392 ] [ 06:53 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]

وصیت نامه شهید مهدی زین الدین

بسمه تعالی

اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین(ع) است. هیچ کس نمی‌تواند پاسداری از اسلام کند در حالی که ایمان و یقین به اباعبدالله‌الحسین(ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه‌های پیکار می‌رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین(ع) است. من تکلیف می‌کنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل کردن و حسین‌وار زندگی کردن.
در زمان غیبت کبری به کسی «منتظر» گفته می‌شود و کسی می‌تواند زندگی کند که منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد. در این وصیت نامه فقط مقدار بدهکاریها و بستانکاریها را جهت مشخص شدن برای بازماندگان و پیگیری آنها می نویسم،به انضمام مسائل شرعی دیگر.
1-
مسائل شرعی:
الف)نماز: به نظرم نمی آید بدهکار باشم.ولی مواقعی از اوان ممکن است صحیح نخوانده باشم،لذا یکسال نماز ضروری است خوانده شود.
ب)روزه:تعداد190روزه قرض دام وتنوانستم بگیرم.
ج)خمس:سی و پنج هزار ریال به دفتر آیت الله پسندیده بدهکار هست.
د)حق الناس:وای از آتش جهنم و عالم برزخ،خداوند عالم بصیراست.
2-
مادیات
الف:بدهکاریها:
1-
مبلغ شش هزار تومان معادل شصت هزار ریال به طرح و عملیات ستاد مرکزی بدهکارم،البته قبض دویست هزار ریال است،ولی ازاین مبلغ شصت هزار ریال بدهی بنده است.
2-
وام یک میلیون ریالی از ستاد منطقه 1گرفته ام که ماهانه بیشتر ازهزار ریال باید بدهم، از این مبلغ هزار و هفتصد و پنجاه تومان حق مسکن را سپاه می دهد و دویست و پنجاه تومان از حقوقم کسر نمایند.
3-
پنجهزار ریال به آقای مهجور (ستاد لشگر) پول نقد بدهکارم و پرداخت شد توسط در گاهی.

ب – بستانکاریها:
1-
مبلغ هفتاد و پنجهزار ریال رهن منزل که به آقای رحمانی توفیقی جهت منزل مسکونه داده بودم و طلبکارم.این منزل را بمدت یکسال اجاره نمودم. باتفاق های رحمان توفیقی که ما در طبقه بالا و رحمان در طبقه پایین زندگی می کردند و ظاهرا شهیدحسن باقری از طریق آقای استادان منزل را از شخصی بنام معاضدی(صاحب اصلی خونه)اجاره کرده بودند،ولی نامبرده یکسال است که مبلغ فوق را مستردننموده است.
2-
مقداری پول هم که مبلغ آن را نمیدانم (یادم نیست)نزد پدرم داشته‌ام و مقداری هم مجددا اگر به پدرم داده‌ام جهت بدهی‌ها
پدرم برای خانه‌ای که خریده بود تا با آن زندگی کنیم ولی خانه متعلق به پدرم می‌باشد و من فقط مبلغ فوق ویکصد هزار تومان وام مندرج در بند2. بدهکاریها ره از مبلغ نهصد و سی هزار تومان وجه بابت خانه مسکونی که پدرم خریده بوده است را داده‌ام که در صورت مرگ من و فروش خانه مستدعی است.باقیمانده وام را به سپاه برگردانده و طلبکاری من از پدرم رابه همسر و فرزندم بدهید و باقیمانده پول خانه هم طبیعتا به پدرم میرسد.مطلب دیگری به ذهنم نمی‌رسد و اگر کسی مراجعه کرد با توجه به وصییت من اقدام نمایید.


[ سه شنبه 19 آذر 1392 ] [ 06:50 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
              


                                                                                                                               یا الله،‌یا محمد،یا علی،‌یا فاطمة زهرا،‌یا حسن،یا حسین،‌یا مهدی (عج) و تو ای روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان.

خدایا چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی كه سراپا گناه و معصیت و نافرمانی ام. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است كه نیامرزیده از دنیا بروم. می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم. یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالی كه از ما راضی نباشی. ای وای كه سیه روز خواهم بود.خدایا چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی! هیهات كه نفهمیدم. یا ابا عبدالله شفاعت! آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش ، و چه كنم كه تهیدستم،خدایا تو قبولم كن.

                                                                                                                        سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم وستم، عصر كفر و الحاد،‌عصر مظلومیت اسلام وپیروان واقعی اش. عزیزانم شبانه روز باید شكرگزار خدا باشیم كه سرباز راستین صادق این نعمت شویم و باید خطر وسوسه های درونی ودنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم كه صدق نیت وخلوص در عمل ،تنها چاره ساز است.

                                                                                                                                    ای عاشقان اباعبدالله بایستی شهادت را در آغوش گرفت،گونه ها بایستی از شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درك و عمل نمائیم تا بلكه قدری از تكلیف خود را در شكر گزاری بجا آورده باشیم.

                                                                                                                      وصیت به مادرم وخواهران و برادرانم و اهل فامیل بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست،همیشه بیاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید،‌پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید،‌اهمیّت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید وفرزندان خود را نیز همانگونه تربیت كنید تا سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح وارث حضرت ابولفضل برای اسلام ببار آیند. از همه كسانی كه از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند طلب بخشش دارم و امید دارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد.

خدایا مرا پاكیزه بپذیر

  مهدی باكری




[ دوشنبه 18 آذر 1392 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
زندگی نامه شهید حسین خرازی

روز جمعه ماه محرم سال 1336 در یكی از محله‌های مستضعف نشین اصفهان به نام «كوی كلم» خانواده با ایمان خرازی مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زینت بخش دوران كودكی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم در مدرسه‌ای كه معلمان آنجا افرادی متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكالیف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سید» رفته با صدای پرطنینش اذان و تكبیر می‌گفت.

حسین در دوران فراگیری دانش كلاسیك لحظه‌ای از آموزش مسایل دینی غافل نبوده و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه خبرها و كتب اسلامی‌ و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی برای طی دوران سربازی به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. از همان روزهای اول انقلاب در كمیته دفاع شهری مسئولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای كردستان قامت به لباس پاسداری آراست و لحظه‌ای آرام نگرفت. یك سال صادقانه در این مناطق خدمت كرد و مأموریتهای محوله او را راهی گنبد نمود.

با شروع جنگ تحمیلی به تقاضای خودش راهی خطه جنوب شد و در اولین خط دفاعی مقابل عراقیها در منطقه دارخوین مدت نه ماه، با تجهیزات جنگی و امكانات تداركاتی بسیار كم استقامت كرد و دلاورانی قدرتمند تربیت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازی بستان تیپ امام حسین (ع) را رسمیت داد كه بعدها با درخشش او و نیروهایش در رشادتها و جانفشانی‌ها، به لشگر امام حسین (ع) ارتقا یافت. حسین شخصاً به شناسایی می‌رفت و تدبیر فرماندهی‌اش مبنی بر اصل غافلگیری و محاصره بود حتی در عملیات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح عملیات در خاكریزش شركت داشت و در تمامی‌ عملیاتها پیشقدم بود. حسین قرآن را با صدای بسیار خوب تلاوت می‌كرد و با مفاهیم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی‌، شجاعت كم‌نظیری داشت. معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی‌ بود و در آموزش نظامی‌ و تربیت نیروهای كارآمد اهتمام می‌ورزید. حساسیت فوق‌العاده و دقت زیادی در مصرف بیت‌المال و اجرای دستورات الهی داشت.

از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ایام مرخصی كاملش هنگام زیارت خانه خدا بود. (شهریور ماه سال 1365) در سایر موارد هر سال یكبار به مرخصی می‌آمد و پس از دیدار با خانواده شهدا و معلولین، با یاران باوفایش در گلستان شهدا به خلوت می‌نشست و در اسرع وقت به جبهه باز می‌گشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش میهمان پیكر او شد و در عملیات خیبر دست راستش را به خدا هدیه كرد. اما او با آنكه یك دست نداشت برای تامین و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان می‌نمود. در عملیات كربلای 5 زمانی كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسین خود پیگیر این امر گردید و انفجار خمپاره‌ای این سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهید لشگر امام حسین (ع) پیوند داد و روح عاشورایی او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در میان یاران بسیجی‌اش میهمان خاك شد.

سخنان مقام معظم رهبری در مورد شهید
بسم الله الرحمن الرحیم
سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت، برادر شهید، حاج حسین خرازی به لقاء الله شتافت و به ذخیره ای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه روزی برای خدا و نبردی بی امان با دشمنان خدا، در آسمان شهادت پرواز كرد و بر آسمان رحمت الهی فرود آمد. او كه در طول 6  سال جنگ قله هایی از شرف و افتخار را فتح كرده بود اینك به قله رفیع شهادت دست یافته است و او كه هل من ناصر ینصرنی زمان را با همه وجود لبیك گفته بود اكنون به زیارت مولایش امام حسین (ع) نایل آمده است و او كه در جمع یاران لشگر سرافراز امام حسین (ع) عاشقانه به سوی دیار محبوب می‌تاخت، پیش از دیگر یاران، به منزل رسیده و به فوز دیدار نایل آمده است. آری، او پاداش جهاد صادقانه خود رااكنون گرفته و با نوشیدن جام شهادت سبكبال، در جمع شهدا و صالحین درآمده است. زندگی و سرنوشت این شهید عزیز و هزاران نفس طیبه‌ای كه در این وادی قدم زده‌اند، صفحه درخشنده‌ای ازتاریخ این ملت است. ملتی كه در راه اجرای احكام خدا و حاكمیت دین خدا و دفاع از مستضعفین و نبرد با مستكبرین، عزیزترین سرمایه خود را نثار می‌كند و جوانان سرافرازش پشت پا به همه دلبستگی‌های مادی زده پای در میدان فداكاری نهاده و با همه توان مبارزه می‌كنند و جان بر سر این كار می‌گذارند. چنین ملتی بر همه موانع فائق خواهد آمد و همه دشمنان را به زانو در خواهد آورد. ما پس از هشت سال دفاع مقدس همه جانبه و 6 سال تحمل جنگ تحمیلی، نشانه‌های این فرجام مبارك را مشاهده می‌كنیم و یقینا نصرت الهی در انتظار این ملت مؤمن در مبارزه ایثارگر است...سید علی خامنه‌ای10/12/1365

سخن و وصیت نامه شهید

خطاب به فرماندهان و رزمندگان اسلام:
- ما لشگر امام حسینیم، حسین وار هم باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین (ع) را در آغوش بگیریم كلامی‌ و دعایی جز این نباید داشته باشیم: «اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد.»
- اگر در پیروزی‌ها خودمان را دخیل بدانیم این حجاب است برای ما، این شاید انكار خداست.
- اگر برای خدا جنگ می‌كنید احتیاج ندارد به من و دیگری گزارش كنید. گزارش را نگه دارید برای قیامت. اگر كار برای خداست گفتنش برای چه؟
- در مشكلات است كه انسانها آزمایش می‌شوند. صبر پیشه كنید كه دنیا فانی است و ما معتقد به معاد هستیم.
- هر چه كه می‌كشیم و هر چه كه بر سرمان می‌آید از نافرمانی خداست و همه ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد.
- سهل‌انگاری و سستی در اعمال عبادی تاثیر نامطلوبی در پیروزی‌ها دارد.
- همه ما مكلفیم و وظیفه داریم با وجود همه نارسایی‌ها بنا به فرمان رهبری، جنگ را به همین شدت و با منتهای قدرت ادامه بدهیم زیرا ما بنا بر احساس وظیفه شرعی می‌جنگیم نه به قصد پیروزی تنها.
- مطبوعات ما جنگ را درشت می‌نویسد، درست نمی‌نویسد.
- مسأله من تنها جنگ است و در همانجا هم مسأله من حل می‌شود.
- همواره سعی‌مان این باشد كه خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم و شهدا را به عنوان یك الگو در نظر داشته باشیم كه شهدا راهشان راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند كه در این راه شهید شدند.
- من علاقمندم كه با بی‌آلایشی تمام، همیشه در میان بسیجی‌ها باشم و به درد دل آنها برسم.
وصیت نامه اول:
... از مردم می‌خواهم كه پشتیبان ولایت فقیه باشند، راه شهدای ما راه حق است، اول می‌خواهم كه آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا می‌خواهم كه ادامه‌دهنده راه آنها باشم. آنهایی كه با بودنشان و زندگی‌شان به ما درس ایثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولین عزیز و مردم حزب‌الهی می‌خواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بی‌حجابی زده‌اند در مقابل آنها ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید.
وصیت نامه دوم :
استغفرالله، خدایا امان از تاریكی و تنگی و فشار قبر و سوال نكیر و منكر در روز محشر و قیامت، به فریادم برس. خدایا دلشكسته و مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت تو را می‌دانم و بس. و بر تو توكل دارم. خدایا تا زمان عملیات، فاصله زیادی نیست، خدایا به قول امام خمینی [ره] تو فرمانده كل قوا هستی، خودت رزمندگان را پیروز گردان، شر مدام كافر را از سر مسلمین بكن. خدایا! از مال دنیا چیزی جز بدهكاری و گناه ندارم. خدایا! تو خود توبه مرا قبول كن و از فیض عظمای شهادت نصیب و بهره‌مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم ... می‌دانم در امر بیت المال امانتدار خوبی نبودم و ممكن است زیاده‌روی كرده باشم، خلاصه برایم رد مظالم كنید و آمرزش بخواهید.

والسلام




[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 03:57 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
آلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکیآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر شهید خرازی , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت شهید خرازی , فرمانده خاکی




[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
زندگی نامه شهید همت                                                                                                                                                                                                                                  به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای معلّی و زیارت قبرسالارشهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش كربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.
محمد ابراهیم درسایه محبّت‍ های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشت‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوق‍العاده‍ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با كار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست می‍آورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه ای می‍كرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی كه داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری می‍بخشید.
پدرش از دوران كودكی او چنین می‍گوید: « هنگامی كه خسته از كار روزانه به خانه برمی‍گشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگی‍ها و مرارت‍ها را از وجودم پاك می‍كرد و اگر شبی او را نمی‍دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »
اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث می‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره‍ ها كمك كند. این علاقه تا حدی بود كه از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت كتاب ‍آسمانی قرآن را كاملاً فرا گیرد و برخی از سوره‍ه ای كوچك را نیز حفظ كند.

دوران سربازی :
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه‍ تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرك تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ ‍ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشكر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.
ماه مبارك ‍رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفكر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد كه آنها هم اگر سعی كنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، می‍توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشكر، وقتی كه از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده‍ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل كنند. پس از این جریان ابراهیم گفته بود: « اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی می‍كردند برایم گواراتر از این بود كه با چشمان خود ببینم كه چگونه این از خدا بی‍خبران فرمان می‍دهند تا حرمت مقدس ‍ترین فریضه دینمان را بشكنیم و تكلیف الهی را زیرپا بگذاریم. »
امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفكر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از كتب ممنوعه (از نظر ساواك) دست یابد. مطالعه آن كتاب‍ها كه مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم می‍شد تأثیر عمیق و سازنده‍ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش كمك شایانی كرد. مطالعه همان كتاب‍ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد كه ابراهیم فعالیت‍ های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز كند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.

دوران معلمی:
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی را برگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا كرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام (ره) بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعی می‍كرد تا در محیط مدرسه و كلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام (ره) و یارانش آشنا كند.
او در تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و كسب بینش و آگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد كه چندین نوبت از طرف ساواك به او اخطار شود. لیكن روح بزرگ و بی‍باك او به همه آن اخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندك تزلزلی پی می‍گرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ‍ای غفلت نمی‍ورزید.
با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا را برعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمد می‍كرد.
سخنرانی‍های پرشور و آتشین او علیه رژیم كه بدون مصلحت اندیشی انجام می‍شد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، به گونه ای كه او شهربه شهر می‍گشت تا از دستگیری درامان باشد. نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشاد مردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی كه درصدد دستگیری وی برآمدند به دوگنبدان عزیمت كرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سكنی گزید. در این دوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیم ستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عكس العمل نشان می‍دادند و ابراهیم احساس كرد كه برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.
بعد از بازگشت به شهر خود در كشاندن مردم به خیابان‍ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و كوشش خود را افزایش داد تا اینكه در یكی از راهپیمایی‍های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی كه یكی از بندهای آن انحلال ساواك بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشكر معدوم «ناجی»، صادر گردید.
مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودند كه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییر لباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می‍كرد تا اینكه انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی ره، به پیروزی رسید.

فعالیت های پس از پیروزی انقلاب:
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی كمیته انقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله كسانی بود كه سپاه شهرضا را با كمك دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشكیل داد.
درایت و نفوذ خانوادگی كه درشهر داشتند مكانی را بعنوان مقر سپاه دراختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح از شهربانی شهر به آنجا منتقل كردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج و نیازمندی‍ها را رفع كردند.
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی كه مجموعه سپاه سازمان پیدا كرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را به عهده داشت.
به همت این شهید بزرگوار و فعالیت‍های شبانه‍روزی برادران پاسدار در سال 58، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا كه به آزار واذیت مردم می‍پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویل داده شدند و شهر از لوث وجود افراد شرور و قاچاقچی پاكسازی گردید.
از كارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت‍های فرهنگی، تبلیغی منطقه بود كه در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شور انقلابی تأثیر بسزایی داشت.
اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیل تجربیات گران‍بهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و كنارك (در استان سیستان و بلوچستان) عزیمت كرد و به فعالیت‍های گسترده فرهنگی پرداخت.

نقش شهید در كردستان و مقابله با ضدانقلاب:
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه كردستان كه بخش‍هایی از آن در چنگال گروهك‍های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشان با توكل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بی‍امان و همه جانبه‍ای را علیه عوامل استكبار جهانی و گروهك‍ های خودفروخته در كردستان شروع كرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ‍تر نمود. از طرفی در جهت جذب مردم محروم كُرد و رفع مشكلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برای مقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تا جایی كه هنگام ترك آنجا، مردم منطقه گریه می‍كردند و حتی تحصن نموده و نمی‍خواستند از این بزرگوار جدا شوند.
رشادت‍ های او دربرخورد با گروهك‍ های یاغی قابل تحسین وستایش است. براساس آماری كه از یادداشت‍ های آن شهید به‍دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا دی‍ماه 60 (بافرماندهی مدبرانه او) عملیات موفق در خصوص پاكسازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.

گوشه ای از خاطرات كردستان به قلم شهید :
« در هفدهم مهرماه 1360 با عنایت خدای منان و همكاری بی‍دریغ سپاه نیرومند مریوان، پاكسازی منطقه «اورمان» با هفت روستای محروم آن به‍انجام رساند و به خواست خدا و امدادهای غیبی، «حزب رزگاری» به كلی از بین رفت. حدود 300 تن از خودباختگان سیه‍بخت، تسلیم قوای اسلام گردیدند. یكصد تن به هلاكت رسیدند و بیش از 600 قبضه اسلحه به دست سپاهیان توانمند اسلام افتاد.
پاسداران رشید با همت ومردانگی به زدودن ناپاكان مزاحم از منطقه نوسود و پاوه پرداختند و كار این پاكسازی و زدودن جنایتكاران پست، تا مرز عراق ادامه یافت.
این پیروزی و دشمن سوزی، در عملیات بزرگ و بالنده محمّدرسول الله ص و با رمز «لااله الا الله» به‍دست آمد.
در مبارزات بی‍امان یك ساله، 362 نفر از فریب‍ خوردگان « دمكرات، كومله، فدایی و رزگاری» با همه سلاح‍های مخرب و آتشین خود تسلیم سپاه پاوه شدند و امان‍ نامه دریافت نمودند.
همزمان با تسلیم شدن آنان، 44 سرباز و درجه دار عراقی نیز به آغوش پرمهر اسلام پناهنده شده و به تهران انتقال یافتند.
منطقه پاوه و نوسود به جهنمی هستی سوز برای اشرار خدانشناس تبدیل گشت، قدرت وتحرك آن ناپاكان دیوسیرت رو به اضمحلال و نابودی گذاشت، بطوری كه تسلیم و فرار را تنها راه نجات خود یافتند. در اندك مدتی آن منطقه آشو ب‍خیز و ناامن كه میدان تك‍تازی اشرار شده بود به یك سرزمین امن تبدیل گردید. »

شهید همت و دفاع مقدس:
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت به صحنه كارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه‍ های نبرد، خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید.
او و سردار رشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم كل سپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسول الله (ص) را تشكیل دهند.
در عملیات سراسری فتح المبین، مسؤولیت قسمتی از كل عملیات به عهده این سردار دلاور بود. موفقیت عملیات درمنطقه كوهستانی «شاوریه» مرهون ایثار و تلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.
شهید همت در عملیات پیروزمند بیت ‍المقدس در سمت معاونت تیپ محمدرسول الله (ص) فعالیت و تلاش تحسین برانگیزی را در شكستن محاصره جاده شلمچه ـ خرمشهر انجام داد و به حق می‍توان گفت كه او یگان تحت امرش سهم بسزایی در فتح خرمشهر داشته ‍اند و با اینكه منطقه عملیاتی دشت بود، شهید حاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبی فرماندهی كرد.
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان كه مورد هجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحور جنگ وجهاد قرارگرفت.
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23/4/1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 حضرت رسول اكرم (ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشكر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم بن‍ عقیل و محرم ـ كه او فرمانده قرارگاه ظفر بود ـ سلحشورانه با دشمن زبون جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود كه شهیدحاج همت، مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را كه شامل لشكر 27 حضرت محمدرسول الله (ص) ، لشكر 31 عاشورا، لشكر 5 نصر و تیپ 10 سیدالشهدا (ع) بود، برعهده گرفت.
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشكر 27 تحت فرماندهی ایشان در عملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات كانی‍مانگا در آن مقاطع از خاطره ها محو نمی‍شود.
صلابت، اقتدار و استقامت فراموش‍نشدنی این شهید والامقام و رزمندگان لشكر محمدرسول‍الله (ص) در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنون و حفظ آن با وجود پاتك‍های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگ محسوب می‍گردد.
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود كه حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یكی از اظهاراتش گفته بود :
« ... ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمباران شدید نمودیم كه از جزایر مجنون جز تلی خاكستر چیز دیگری باقی نیست! »
اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بی‍خوابی‍های مكرر همچنان به ادای تكلیف و اجرای فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی برحفظ‍جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجی می‍گفت :
« برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست از حریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین (ع) را به دوش كشیم و قداست مكتبمان، مملكت و ناموسمان را پاسداری و حراست كنیم و با گوشت و خون به حفظ جزیره، همت نمائیم، یا اینكه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنان خدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان روا داریم، كه اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ و بدنامی. »

ویژگی‍های برجسته شهید :
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه‍ای برای دیگران بود كه جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و كسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می‍كرد و سخت‍ترین و مشكل‍ترین مسؤولیت های نظامی را با كمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش ‍خاطر می‍پذیرفت.
سردار رحیم صفوی درباره وی چنین می‍گوید :
« او انسانی بود كه برای خدا كار می‍كرد و اخلاص در عمل از ویژگی‍های بارز اوست. ایشان یكی از افراد درجه اولی بود كه همیشه مأموریت‍ های سنگین برعهده ‍اش قرار داشت. حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعی كه درمقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسیجی داشت، درمقابله با دشمن همچون شیری غرّان از مصادیق «اشداء علی الكفار، رحماء بینهم» بود. همت كسی بود كه برای این انقلاب همه چیز خودش را فدا كرد و از زندگیش گذشت. او واقعاً به امرولایت اعتقادكامل داشت و حاضر بود در این راه جان بدهد، كه عاقبت هم چنین كرد. همیشه سفارش می‍كرد كه دستورات را باید موبه‍مو اجرا كرد. وقتی دستوری هرچند خلاف نظرش به وی ابلاغ می‍شد، از آن دفاع می‍كرد. ابراهیم از زمان طفولیت، روحی لطیف،عبادی و نیایشگر داشت. »
پدر بزرگوارش می‍گوید :
« محمدابراهیم از سن 10 سالگی تا لحظه شهادت در تمام فراز ونشیب‍های سیاسی ونظامی، هرگز نمازش ترك نشد. روزی از یك سفرطولانی و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسید. ابراهیم آن شب را با همه خستگی‍هایش تا پگاه، به نماز ونیایش ایستاد و وقتی مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجیبی داشتم. ای كاش به سراغم نمی ‍آمدی و آن حالت زیبای روحانی را از من نمی‍گرفتی.»
این انسان پارسا تا آخرین لحظات حیات خود، دست از دعا ونیایش برنداشت. نماز اول وقت را برهمه چیز مقدم می‍شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستی همه چیزش را فدای انقلاب كرده بود. آن چیزی كه برای او مطرح نبود خواب وخوراك و استراحت بود. هر زمان كه برای دیدار خانواده‍اش به شهرضا می‍رفت، درآنجا لحظه‍ای از گره‍ گشایی مشكلات و گرفتاری‍های مردم بازنمی‍ایستاد و دائماً در اندیشه انجام خدمتی به خلق‍الله بود.
شهید همت آنچنان با جبهه وجنگ عجین شده بود كه در طول حیات نظامی خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند كوچكتر خود را تنها یكبار در آغوش گرفته بود.
او بسان شمع می‍سوخت و چونان چشمه‍ساران درحال جوشش بود و یك آن از تحرك باز نمی‍ایستاد. روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباس خود را به دیگران می‍بخشید و با همان كم، قانع بود و درپاسخ كسانی كه می‍پرسیدند چرا لباس خود را كه به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟ می‍گفت: « من پنج سال است كه یك اوركت دارم و هنوز قابل استفاده است! »
او فرماندهی مدیرو مدبّر بود. قدرت عجیبی درمدیریت داشت. آن هم یك مدیریت سالم در اداره كارها و نیروها. با وجود آنكه به مسائل عاطفی و نیز اصول‍مدیریت احترام می‍گذاشت و عمل می‍كرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خود را خوب توجیه می‍كرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. كسی را كه در انجام دستورات كوتاهی می‍نمود بازخواست می‍كرد و كسی را كه خوب عمل می‍كرد تشویق می‍نمود.
بینش سیاسی بُعد دیگری از شخصیت والای او به شمار می‍رفت. به مسائل لبنان و فلسطین وسایر كشورهای اسلامی بسیار می‍اندیشید و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود كه گویی سالیان درازی در آن سامان با دشمنان خدا و رسول ص درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعی داشت.
از ویژگی‍های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او با بسیحیان جان بركف بود. به بسیجیان عشق می‍ورزید و همواره در سخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی می‍كرد. « من خاك پای بسیجی‍ها هم نمی‍شوم. ای كاش من یك بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمی‍شدم.»
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت می‍آوردند سؤال می‍كرد : آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرها همین غذا را می‍خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمی‍شد دست به غذا نمی‍زد.
شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امر تأكید و توصیه داشت. او كه از روحیه ایثار واستقامت كم‍نظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقی‍اش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه می‍گفت، عمل می‍كرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه می‍گرفت. برای شهید همت مطرح نبود كه چكاره است، فرمانده است یا نه. همت یك رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمی وارسته.

نحوه شهادت :
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «باید مقاومت كرده و مانع از بازپس‍گیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه این‍جا شهید می‍شویم ویا جزیره مجنون را نگه می‍داریم.» رزمندگان لشكر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی كردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیك بررسی كند، كه گلوله توپ در نزدیكی اش اصابت می‍كند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اكبر زجاجی، دعوت حق را لبیك گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند.



[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/Hemmat/kamel/02.jpgآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همتآلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همت




[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 02:55 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]

بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده، تمام تمام. وصیت نامه اش را که خواندند، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده. یک چیزهایی که شاید بشود توی جبهه پیدایشان کرد. رفتم و ماندگار شدم؛ به خاطر همان وصیت نامه.


شهید چمران در خدمت امام

آنچه می خوانید 30 خاطر از دوران زندگی پرافتخار شهید دکتر مصطفی چمران است که در سالروز شهادتإشان تقدیم شما بزرگواران می گردد. باشد که مورد قبول حضرت حق قرار گیرد. 

1- مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و به‌ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی، که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود، ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت:  «پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی.»

2- سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره.

3- بورس گرفت. رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی- مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستند و به ش گفتند «ما ترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند.» پدر گفت «مصطفی عاقل و رشیده . من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم» بورسیه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.

4- چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت « شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می دهد. » خودش می خندید. می گفت « کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم»

5- چپی ها می گفتند "جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند." راستی ها می گفتند "کمونیسته." هر دو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت "من دانشجویی داشتم که همین اخیراً روی فیزیک پلاسما کار می کرد."

6-اوایل که آمده بود لبنان ، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود . همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موسی می گفت «دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد.»

7- بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.

8- چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کرد و او را می بوسید. بعد همراه بچه شروع می کرد به گریه کردن. ده دقیقه، یک ربع، شاید هم بیش تر.

9- دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد. می خواست نویسنده اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه ی جبل عامل می خواهد ببیندم، تعجب کردم. رفتم. یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق. وقتی که دیگر آشنا شدیم، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم، در زندگی معمولی او وجود دارد.

10- گفتند "دکتر برای عروس هدیه فرستاده" به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوش‌گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این‌ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده؟

گفتند "دکتر برای عروس هدیه فرستاده" به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوش‌گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این‌ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده؟

11- گفته بود "مصطفی!من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدا را فراموش نکنی." بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چه قدر دلم می خواهد به ش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.

12- ما سه نفر بودیم ، با دکتر چهار نفر. آن ها تقریبا چهارصد نفر. شروع کردند به شعار دادن و بدو بی راه گفتن . چند نفر آمدند که دکتر را بزنند. مثلا آمده بودیم دانشگاه سخن رانی. از درپشتی سالن آمدیم بیرون . دنبالمان می آمدند. به دکتر گفتیم « اجازه بده ادبشان کنیم . » . گفت « عزیز ، خدا این ها را زده .» دکتر را که سوار ماشین کردیم ، چند تا از پر سر و صداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود . آمد توی اتاق . حسابی دعوامان کرد. نرسیده برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه ، با سلام و صلوات.

13- وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه. نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه. رفت پیش امام. گفت "باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید." برگشت و همه را جمع کرد. گفت "آماده شوید همین روزها راه می افتیم". پرسیدیم "امام؟" گفت"دعامان کردند."

14- سر سفره، سرهنگ گفت "دکتر! به میمنت ورود شما یه بره زده ایم زمین." شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این همه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.

15- کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان، حرف زدنشان. بعضی ها هم ریششان را کوتاه نمی کردند تا بیش تر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه ها را از روی همین چیز ها می شد پیدا کرد. یا مثلا از این که وقتی روی خاک ریز راه می روند نه دولا می شوند، نه سرشان را می دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست ها گم می شود.

شهید چمران

16- ... دکتر نیست. همه پادگان را گشتیم، نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده اند. نارنجک و اسلحه برداشتیم رفتیم شهر. سرظهر توی مسجد پیدایش کردیم. تک و تنها وسط صف نماز جماعت سنی ها. فرمان ده پادگان از عصبانیت نمی توانست چیزی بگوید. پنج ماه می شد که ارتش درهای پادگان را روی خودش قفل کرده بود، برای حفظ امنیت.

17-گفتم "دکتر جان، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه هم جواب نمی ده. ما صد، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم، اگه یکیش را بذاریم این اتاق...".گفت "ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من."

18- از اهواز راه افتادیم ؛ دوتا لندرور. قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد.و آمد تو، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین، سنگر بگیریم. دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت "کنار جاده دیدمش. خوشگله؟"

19- گفتم "دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسویه ی مارو نداده ن. ستاد رفته زیر سؤال. می گن شما سلاح گم کرده ین..." همان قدر که من عصبانی بودم، او آرام بود. گفت "عزیز جان، دل خور نباش. زمانه ی نابه سامانیه. مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده. دل خور نشو عزیز."

20- برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار به ش گفتم "چرا سر نماز این طورمی کنی؟" گفت "وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد."با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.

21- ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره.یکی می پرسید "این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی، چی شد پس؟"

گفتم "دکتر جان، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه هم جواب نمی ده. ما صد، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم، اگه یکیش را بذاریم این اتاق...".گفت "ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من."

22- دکتر آرپی جی می خواست، نمی دادند. می گفتند دستور از بنی صدر لازم است. تلفن کرده بود به مسئول توپ خانه. آن جا هم همان آش و همان کاسه. طرف پای تلفن نمی دید دکتر از عصبانیت قرمز شده. فقط می شنید که "من از کجا بنی صدر رو گیر بیارم مجوز بگیرم؟" رو کرد به من، گفت "برو آن جا آرپی جی بگیر. ندادند به زور بگیر برو عزیز جان."

23- وقتی دکتر تیر خورد، همه ی بچه ها آمدند دیدنش. باور نمی کردند. می گفتند دکتر رویین تن است. تصرف دارد روی گلوله ها. مسیرشان را عوض می کند. از این حرف ها. دکتر وقتی شنید، خیلی خندید.

24- می گفتند "چمران همیشه توی محاصره است." راست می گفتند. منتها دشمن مارا محاصره نمی کرد. دکتر نقشه ای می ریخت. می رفتیم وسط محاصره، محاصره را می شکستیم و می آمدیم بیرون.

25- مریض شده بود بدجور. گفتم "دکتر چرا نمی ری تهران؟دوایی،دکتری؟" گفت "عزیز جان، نفس این بچه ها خوبم می کند."

شهید چمران

26- با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت، نه شورای عالی دفاع. یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت "به دکتر بگو بیا تهران." گفتم "عهد کرده با خودش، نمی آد." گفت "نه، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده." به ش گفتم. گفت "چشم. همین فردا می ریم."

27- گفت "رضایت بدهید، من فردا بروم شهید بشم." گفتم "من چه طور تحمل کنم؟" آن قدر برایم حرف زد تا رضایت دادم.

28- داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمان ده جدید، توضیح می داد. مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاک ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزده متری. دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر، روی خاکریز. دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز. ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی، صورت مقدم پور و پشت دکتر.

29- از تهران زنگ زدم اهواز. گفتم "می خوام برگردم." گفتند "نمی خواد بیایی، همان جا باش." خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت. زد زیر گریه. پرسیدم "چی شده؟" گفت "یتیم شدیم."

30- بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده، تمام تمام.وصیت نامه اش را که خواندند، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده. یک چیزهاییکه شاید بشود توی جبهه پیدایشان کرد. رفتم وماندگار شدم ؛ به خاطر همان وصیت نامه.






[ جمعه 15 آذر 1392 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]
شهادت هنر مردان خداست.

 گذری بر خاطرات شهید مهدی زین الدین
  اسلحه و تسبیح
  قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاك زیستن، چادرها را سر پا كردیم.       شبی برادر زین الدین با یكی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می‌كردند. من خواب بودم كه رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود. چهره‌ها به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. بالا خره بیدارشدم رفتم سر پست. مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی كه می‌گویند شیرینی یك چرت خواییدن در آن با كیف یك عمر بیداری برابری می‌ كند، یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب لحظات به كندی می‌گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» كه باید پست بعدی را تحویل می‌گرفت. تكانش دادم. بیدار كه شد، گفتم: «ناصری. نوبت توست، برو سر پست» بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینكه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم. چشمم تازه گرم شده بود كه یكهو دیدم یكی به شدت تكانم میدهد … «رجب‌زاده. رجب‌زاده.» به زحمت چشم باز كردم. «بله؟» ناصری سرا سیمه گفت: «كی سر پسته؟» «مگه خودت نیستی؟» «نه تو كه بیدارم نكردی» با تعجب گفتم: «پس اون كی بود كه بیدارش كردم؟» ناصری نگاه كرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرمانده لشكر» حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدی میگی؟» «آره» چشمانم به شدت می‌سوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می‌گفت. خود آقامهدی بود. یك دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذكر می‌گفت. تا متوجه‌مان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار كرد كه اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت. گفت: «من كار دارم می‌خواهم اینجا باشم» مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد.
منبع:كتاب افلاكی خاكی
راوی:حسین رجب‌زاده
 
خواب ناتمام
بعد از چند شبانه‌روز بی‌خوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی در یكی از سنگرهای فتح شده عراقی خوابید. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می‌گذشت و آقا مهدی به خاطر كار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهره‌اش زرد بود و چشمان قرمزش از بی‌خوابی‌ها و شب بیداری‌های ممتد حكایت می‌كرد. ساعتی نگذشت كه یك گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچه‌ها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم كه او در حالیكه سرفه می‌كرد و خاك‌ها را كنار می‌زد، دیدیم. كمكش كردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور كه خاك‌های لباسش را می‌تكاند خندید و گفت: «انگار عراقی‌ها هم می‌دانند كه خواب به ما نیامده . »
منبع:كتاب افلاكی خاكی
راوی:محمد رضا اشعری

 دشت سوخته
حدوداً چهل و پنج روز بود كه برای عملیات لحظه‌شماری می‌كردیم. یك روز اعلام شد كه فرمانده لشكر آمده و می‌خواهد با مردها صحبت كند. همگی با اشتیاق جمع شده تا وعده عملیات، خستگی‌مان را زائل كند. شهید زین الدین گفت: «از محضر حضرت امام (ره) می‌آیم ... وضعیت نیروها را خدمت ایشان بیان كردم و گفتم شاید تا یك ماه دیگر نتوانیم عملیات را شروع كنیم ... امام فرمودند سلام مرا به رزمندگان برسانید و آنان را به مرخصی بفرستید. خودتان از طرف من از آنان بیعت بگیرید كه بازگردند و هركدام، یكی دو نفر را هم همراه خویش بیاورند ...» هنوز حرفهای آقا مهدی تمام نشده بود كه بچه‌ها با شنیدن نام مبارك امام (ره) شروع به گریستن كردند. حال خوشی به همه دست داده بود. صدای آقا مهدی با هق‌هق عاشقانه یاران امام گره خورد و در آن دشت سوخته به آسمان پر كشید. پس از پایان مرخصی، یاران با وفای امام با یكصد و پنجاه نیروی تازه نفس دیگر بازگشتند و بدین ترتیب عملیات محرم شكل گرفت.
 منبع:كتاب افلاكی خاكی
راوی:مرتضی سبوحی

خیابانگردی
صبح شروع عملیات با شهید زین الدین قرار داشتیم. مدتی گذشت اما خبری نشد. داشتیم نگران می‌شدیم كه ناگهان یك نفربر زرهی، پیش رویمان توقف كرد و آقا مهدی پرید بیرون. با تبسمی‌ بر لب و سر و رویی غبار آلود. ما را كه دید، خندید و گفت: «عذر می‌خواهم كه شما را منتظر گذاشتم. آخر می‌دانید، ما هم جوانیم و به تفریح احتیاج داریم. رفته بودم خیابانگردی ...» گفتم: «آقا مهدی . كدام شهر دشمن را می‌گشتی؟» قیافه جدی‌تری به خود گرفت و ادامه داد: «از آشفتگی‌شان استفاده كردم و تا عمق پنجاه كیلومتری خاكشان پیش رفتم. برای شناسایی عملیات بعدی.» سپس گردنش را كمی‌ خم كرد و با تبسم گفت: «ما كه نمی‌خواهیم اینجا بمانیم. تا كربلا هم كه راه الی ماشاء الله است.»
منبع:كتاب افلاكی خاكی
راوی:محمد جواد سامی
 
پرواز دو سردار
در آبان ماه سال 1363 شهید زین الدین به همراه برادرش مجید جهت شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حركت می‌ كنند. در آنجا به برادران می‌ گوید: «من چند ساعت پیش خواب دیدم كه خودم و برادرم شهید شدیم» موقعی كه عازم منطقه می‌‌شوند، راننده‌شان را پیاده كرده و می‌گویند: «ما خودمان می‌رویم.» فرمانده محبوب لشكر 17 علی بن ابیطالب (ع) سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شركت در عملیات و صحنه‌های افتخار آفرین بر اثر درگیری با ضدانقلاب به همراه برادر شربت شهادت نوشید و روح بلندش از این جسم خاكی به پرواز در آمد تا نزد پروردگارش مأوی گزیند.
منبع:كتاب افلاكی خاكی
 
هزاران داوطلب برای دویست روز روزه
 یكبار با آقا مهدی صحبت می‌كردیم، او به من گفت: «حاج علی، من نزدیك به دویست روز، روزه بدهكارم» اول حرفش را باور نكردم. آقا مهدی و این حرفها ؟ اما او توضیح داد كه: «شش سال تمام چون دائماً در مأموریت بودم و نشد كه ده روز در یك جا بمانم، روزه‌هایم ماند.» و درست پنج روز بعد به شهادت رسید. مدتی بعد از این، موضوع را با شهید صادقی در میان گذاشتم و ایشان تمام بچه‌ها را كه چند هزار نفر می‌شدند، جمع كرد و پس از اینكه خبر شهادت «مهدی زین الدین» را به آنها داد، گفت: «عزیزان. آقا مهدی پیش از شهادت، به یكی از دوستانش گفته‌اند كه حدود 200 روزه قضا دارند، اگر كسی مایل است، دین او را ادا كند، بسم الله.» یكباره تمام میدان به خروش آمد و فریاد كه : «ما آماده ایم» در دلم گفتم: «عجب معامله‌ای چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟»
 منبع:كتاب افلاكی خاكی

 







[ جمعه 15 آذر 1392 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ گمنام دعا کنید طلبه بشم ]

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :